۱۳۸۸ فروردین ۲۴, دوشنبه

پدر ، مادر ، ما متهمیم !

” این نسل دارد از دست می رود ، این نسل در میانه ی دو پایگاه تجدد و تقدم ، دوقطب مجهز و شکل گرفته ی سنت و بدعت ، املیسم و فکلیسم ، ارتجاع و انحراف ، مقلدین گذشته و مقلدین حال ، کهنه پرست و غرب پرست ، متعصب مذهبی و متعصب غیر مذهبی و ... تنها مانده و بی پایگاه و بی پناه . این نسل نه در قالب های قدیم موروثی مانده است و نه در قالب های جدید تحمیلی و وارداتی شکل گرفته و آرام یافته ، در حال انتخاب یک ایمان است ، نیازمند و تشنه است ، آزاد است اما آواره ، از مذهب – آنچنان که هست و بر او عرضه می شود – گریزان است و از آن نومید ، ایدئولوژی های غربی را ، مد های فکری را و تیپ های اخلاقی و اجتماعی و زندگی مدرن را و استعمار فرهنگی جدید را نپذیرفته و در جستجوی مکتبی است که به او انسان بودن و به جامعه اش آزادی و آگاهی و عزت و به او ایمانی روشنگر و سلاحی اعتقادی در مبارزه با جهل و ذلت و اسارت و عقب ماندگی و تضاد طبقاتی ببخشد . اگر می دانید که اسلام راستین می تواند به او پاسخ این نیاز ها را بدهد ، اگر معتقدید که تشیع راستین علوی به او چنین سلاحی را می بخشد ، برای او ، برای اسلام و برای تشیع کاری بکنید ... ”

generation_gap1
جمله هایی که خواندی ، از صفحه های پایانی کتاب ” پدر ، مادر ، ما متهمیم ! ” نوشته ی دکتر شریعتی بود . می خواهم از تو بپرسم . تو چه فکر می کنی ؟ می توانی زمانی را که این جملات نوشته شده اند با زمانی که اکنون در آن قرار داری مقایسه کنی ؟ می توانی نسلی را که در آن روز ها ، در حال از دست رفتن بود ، با نسل سومی که امروز من و تو را به نام آن می خوانند ، مقایسه کنی و به دنبال شباهت هایمان بگردی ؟! نسل ما هم در حال از دست رفتن است ؟!!! نسلی که پدرش ، مادرش ، بزرگترش ، استادش ، ریش سفید محله اش ، کاسب بازاری اش ، همه و همه و همه ، نماز می خوانند ، روزه می گیرند ، حج می روند ، روضه ی زینب می گیرند ، بر حسین و کربلا و عاشورا گریه می کنند ، دعا و قرآن دارند ، نذر می کنند ، شفاعت می طلبند ، انتظار می کشند و علی را به ولایت نسل اندر نسل شیعه قبول دارند و چه و چه و چه ... و در یک کلام ، به قول خودشان و اطرافیانشان ، مسلمانند و شیعه ! نسلی که گاهی وا می ماند ، گیر می کند ، می نشیند بر سر دو راهی ، دو راهی های کوچک ، دو راهی های بزرگ ، دو راهی هایی که روی تابلو های راهنمایش ؛ به جای اشاره به راه درست ، یک مشت سوال بی جواب نوشته اند ! سوال هایی که جز خودت و وجدانت ، کس دیگری نمی تواند به آن ها پاسخ بگوید . نسلی که گاهی تمام این ” گاهی ” ها برایش می شود همیشه ؛ همیشه های عمیق ؛ همیشه هایی که هیچ وقت تمامی ندارند ... نسلی که شاید هیچکس برایش نگفته که وقتی نماز می خوانی ، دقت و وسواست در ادا کردن الفاظ و حروف از مخارج اصلی شان با اهمیت تر است یا فهمیدن اینکه چه می گویی و با که می گویی ، چه می خواهی و از که می خواهی . تو که بهتر از من می دانی ؛ این روز ها میزان ایمان برای آدم ها چیز دیگری است ... نسلی که می بیند روزه ای که تنها در نخوردن و نیاشامیدن و تغییر ساعت وعده های غذایی خلاصه می شود ، با رژیم های لاغری فرقی ندارد . جماعتی که قبل و حین و بعد رمضانشان با هم یکی است ، با کسانی که از بیخ و بن اعتقادی به معتقدات آن ها ندارند ، فرقی نمی توانند داشته باشند . نسلی که حج پدرش را دیده و حج مادرش را و حج تمام آنانی را که تنها به حکم سن قابل احترامند ( مراد از پدر و مادر ، پدران و مادران خونی من و تو نیستند ، نمایندگان نسلی اند که دین را آنگونه که نیست ، به ما معرفی می کنند . ) کسانی که ولایت علی را قبول دارند ، کسانی که خود را شیعه ی علی می دانند ، کسانی که از علی می گویند و از علی می شنوند . من دیده ام ، تو هم یا دیده ای یا به زودی خواهی دید که بعضی شیعه های ایرانی علی ، میان ظهر ها و غروب های مکه و مدینه ، صوت اذان را ، الله را ، محمد را ، علی را لا به لای یک مشت ریال سعودی در پاساژ های شیک و مغازه های زیر زمینی عربستان گم می کنند و گاهی جا می گذارند و بی هیچ باز می گردند ! کسانی که میزان قبولی اعمالشان ، کباب ولیمه است و پارچه نوشته ، هر چه خوان ولیمه ی حاجی رنگین تر و داربست پارچه نوشته ها عظیم تر ، حج مقبول تر و سعی مشکور تر و حاجی ... حاجی تر ! کسانی که بی معرفت رفته اند و بی معرفت تر باز گشته اند . تو هم می پرسی مثل من – می دانم – این است حج حقیقی ؟! اگر این نیست پس چرا کسی نگفت ، دخترم ، پسرم ، حج حقیقی معرفتی است که خمینی کبیر بی آن که ” حاجی ” شده باشد ، به آن رسید ؛ سهم من و تو از حج بزرگانمان چه بود ؟ چمدانی پر از سوغاتی های مارک چینی خورده و دیگر هیچ ... از معرفت خمینی خبری نیست ! من از تو می پرسم ، دختر هم سن و سال من ، دختر هم نسل من ، زهرا و زینب را چگونه به تو معرفی کردند که امروز ، فلان نویسنده و فلان شاعر و فلان دانشمند زن ، جای آن ها را به عنوان الگوی زندگی تو گرفته است ؟! ” زینبی که به من نشان دادی ، از صبح عاشورا شروع شد ؛ همان روز بعد از ظهر هم گمش کردیم . ” و زهرا پیش از آن که ام ابیها باشد ، پیش از آن که همسر علی باشد ، پیش از آن که مادر حسن و حسین باشد ؛ یک انسان است ، نه یک ما فوق انسان ، نه یک شخصیت معصوم متا فیزیکی ! چه کسی به من و تو گفت این انسان چگونه انسانیت می کرده است ؟ من و تو از نسلی هستیم که سالی یک بار خاطره ی گنگ و مبهمی از کربلا و حسین و عاشورا را برایمان تکرار می کنند ... حسین ... حسینی که با تمام شدن محرم ، تمام می شود ! تو می دانی کجای این جامعه ی مسلمان شیعه ی ایرانی و از کدام این بزرگتر ها می توان سراغ آزادگی و شرافت و ظلم و زور ناپذیری حسین را گرفت ؟! حریت حسین که محرم و صفر و شعبان و رمضان نمی شناسد ؛ می شناسد ؟! و قرآن ... من و تو را به خواندن چه دعوت می کنند ؟ کتابی که خود از آن هر استفاده ای می کنند به جز آن چه که باید ؛ به جز خواندن ، به جز تامل کردن ، به جز اندیشیدن ” این کتاب را از آن روزی که لایش را بستند ، لایه اش مصرف پیدا کرد و وقتی متنش متروک شد ، جلدش رواج یافت و از آن هنگام که این کتاب را – که خواندنی نام دارد – دیگر نخواندند ، برای تقدیس و تبرک و اسباب کشی به کار رفت ؛ از وقتی که دیگر درمان درد های فکری و روحی و اجتماعی را از او نخواستند ، وسیله ی شفای امراض جسمی شد ، و بالاخره این که می بینی ، اکنون در خدمت اموات قرارش داده اند و نثار ارواح گذشتگانش می کنند و ندایش از قبرستان های ما به گوش می رسد ... ” این است قرآن فرستاده شده بر محمد ؟ این است معجزه ی جاوید آخرین پیامبر خدا ؟! مگر نه این است که این قرآن برای هدایت انسان ها نازل شده ؟ پس چرا هیچ هدایت شونده ای به این وسیله ی هدایت چنگ نمی زند ؟ دختر هم نسل من ، پسر هم نسل من ! برای من و تو از امام زمان می گویند ، از ظهور ، از فرج ، از انتظار ... از انتظاری که تنها در شب جمعه و ندبه و کمیل و نیمه ی شعبان خلاصه می شود ، انتظاری که وادادگی است نه آمادگی ! مگر نه این است که هر منتظری برای سر رسیدن انتظارش کاری می کند ، دستی می جنباند ، تقلایی می کند ، پس کجاست این انتظار مثبت پر جوش و خروش ! انتظاری که من و تو می بینیم چیزی نیست جز تکرار متناوب یک بیت شعر که دوره ی بازگشتی یک هفته ای دارد ، تکراری که آنقدر ضعیف و ناتوان و بی رمق است که حتی نمی تواند این همه خمودگی و رخوت و انفعال در انتظار را ، حتی توجیه کند !
من و تو از چنین نسلی آمده ایم ، نسلی با یک مشت سوال بی جواب ! نسلی که یک دنیا تناقض و درست و اشتباه ، پیش رو دارد . نسلی که در حال جستجو است ، جستجو به دنبال بهترین و جامع ترین و زیباترین ایدئولوژی ای که طریق درست انسان بودن و انسانیت کردن را پیش پای او بگذارد و جامعه ای را برایش از تجسم به ظهور برساند که در آن هیچ نقطه ی گنگ و نا مفهوم و مبهمی وجود نداشته باشد ... شاید آن چه بر من و تو به نام دین ، زیر لوای اسلام عرضه می کنند آنی نباشد که من و تو به دنبال آنیم ، چرا که جامعه ی امروز ما ، بزرگتر های ما ، پدران ما ، مادران ما ، همه و همه و همه ؛ فرسنگ ها با اسلام حقیقی فاصله دارند و هیچ دلیل و توجیه و بهانه ای هر چقدر هم قوی نمی تواند این فاصله را انکار کند ، اما من و تو می بینیم ، می شنویم ، درک می کنیم و از این سه برای رسیدن بهره می بریم و در قبال داشتن آن ها مسئولیم ( این عین آیه ی همان قرآنی است که در خانه های ما خاک می خورد ! ) ، نمی دانم چقدر با من هم عقیده ای اما به جز من و تو هيچ كس ديگري نمي تواند كاري براي ما بكند . كار سختي نيست ،‌همه چيز را آنگونه كه هست ببين نه آنگونه كه به تو نشان مي دهند ؛‌ نماز و روزه و حج و زينب و حسين و كربلا را ، دعا و قرآن و انتظار و مهدي موعود را ، و مهم تر از همه : خدا را . شايد اين بهترين راه براي يكي كردن تمام دو راهي هايي باشد كه سال هاست بر سر آن ها نشسته ايم ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

دنبال کننده ها

بايگاني وبلاگ