۱۳۸۸ فروردین ۳۰, یکشنبه

همه چیز به خاطر دود

روزی دو نفر در دریا مسافرت می کردند که کشتیشان دچار طوفان شد و در هم شکست.آن دو به جزیره ای نامسکون رسیدند و با شاخ و برگ درختان کلبه ای ساختند.یکی از آنان مرد بی اعتقادی بود و دیگری روحی خداجوی داشت.او معتقد بود هر آنچه پیش می آید برای خیر و خوبی ماست.مرد بی ایمان او را مسخره می کرد،اما هر دو می توانستند با هم کنار بیایند.هر روز با هم به ساحل می رفتند و دستمال خود را تکان می دادند به امید اینکه کشتی از آنجا بگذرد،آنان را ببیند و نجات دهد.بدین ترتیب هر روز عصر به کلبه خود باز می گشتند.

Picture3

یک روز عصر وقتی که از ساحل مراجعت کردند،دیدند که کلبه آتش گرفته و به خاکستر تبدیل شده است.مرد بی ایمان خشمگین شد و رعد و برق را که باعث آتش گرفتن کلبه آنها شده بود نفرین کرد،اما مرد با ایمان گفت:“دوست من،دلتنگ نباش،مطمئنا در این کار خیر و صلاح ما وجود داشته و خداوند خیر و صلاح ما را خواسته است.“ مرد بی ایمان بیشتر خشمگین شد و فریاد زد:“تو و این خدایت!من دیگر کاری با تو ندارم“.

صبح روز بعد وقتی که به ساحل رفتند،کشتی کوچکی را دیدند که منتظرشان بود.نا خدای کشتی به آنان گفت که روز قبل دیده بودند که دودی از جزیره بلند می شود ،از این رو تصور کرده بودند کسی در آنجا زندگی می کند و نیاز مند کمک است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

دنبال کننده ها

بايگاني وبلاگ