چند هفته پیش تو بهبوهه ی امتحانات میان ترم توی خوابگاه دراز کشیده بودم و درس می خوندم که دلم به شدت درد گرفت. این جور مواقع همه ی بچه های خوابگاه دکتر می شن و شروع می کنن به تجویز انواع داروهای دم دستی و گمانه زنی های مختلف در مورد علت درد.
اما چند ساعتی گذشت و هر لحظه بر شدت درد افزوده می شد.نصف شب شده بود و من همین طور به خودم می پیچیدم ,هم اتاقیم که این وضعیت رو دید کمکم کرد و منو پیش مسئول خوابگاه برد.
در اتاقشو زدیم و از خواب بیدار شد .بعد از اونکه وضعیت رو براش شرح دادیم گفت:“تا فردا صبر کن اگه بهتر نشدی تو رو به درمانگاه می فرستیم.“
هر چه اصرار کردم که دردم شدیده, فایده نداشت. منم که ناامید شده بودم شروع کردم به فحش دادن حالا نده و کی بده!! سعیم کردم از بالا تا پایین دانشگاه کسی یا چیزیو از قلم نندازم.(توجه داشته باشید در آن لحظه درد بر من چیره گشته بود و عنان از کف داده بودم و گرنه ما و فحش دادن استغفرا...!!)
مسئول حراست از صدای من بیدار شد و پرسید چه خبره؟ اعتراض منو که شنید , ماجرا رو فهمید .گفت:“ نه اینطورام که میگید نیست.“
خلاصه بعد از رایزنی های مختلف همون شب منو بردن بیمارستان مصطفی خمینی. بعد از آزمایشات اولیه معلوم شد درد از آپاندیسه و باید هرچه سریعتر عمل بشم.
این گونه بود که صبح روز بعد بستری شدم و چون دکتر معلوم نبود کجا تشریف دارن گفتند:“ فردا صبح که دکتر میاد ,عمل می شید.“
هنوز چند ساعتی نگذشته بود که یک نفر جوان با روپوش سفید وارد اتاق شد و چند سوال ازم پرسید که ”چی خوردی؟“ و“....“ سرتونو درد نیارم از همین سوالات معمولی . بعد انگشت اشارشو روی پهلوی چپم گذاشت و اونقدر فشار داد ,چیزی نمونده بود تخت عزیزو نوازش کنه .با قیافه ای آرام و متین پرسید ”الان درد داری؟“ منم تو دلم گفتم آدم سالمم با این فشار دردش میاد چه برسه به من که چند روزه درد دارم ولی بهش گفتم:“آره,خیلی!!!“ انگشتش رو برداشت دوباره پرسید:“حالا چی؟“ تو دلم گفتم :“این دیگه کیه؟!!“ .
”نه ,الان دیگه نه!!“ بعد از چند لحظه فکر گفت:“احتمالا آپاندیسه“و رفت.
بعد از اون به فاصله ی یک ساعت یه دختر یا یه پسر می اومد و دوباره همون مراسم قبلی انگار همه به تخت من علاقمند شده بودن!! تازه هر کدومشون یه سوال می پرسیدن اینکه ” قبلا تب کردی؟ ” ,“سیگار می کشی؟“، ”اهل .... هستی؟“ و...
تا اینکه شب شد و یه روپوش سفید دیگه اومد تو اتاق . وای!!! سوال اولو که پرسید کلافه شدم بلند داد کشیدم و گفتم:“آقا شما دکترید؟“ جواب داد:“ بله , چطور مگه؟“
گفتم :“آخه از صبح تا حالا هزار نفر منو معاینه کردن ,تازه همشونم می گفتن دکترن! خستم کردن. تو رو خدا بذارید یه لحظه بخوابم!!“ اونم معذرت خواست و از اتاق رفت بیرون . بعدها متوجه شدم که اینا همه کارآموزای بیمارستان بودن.
بالاخره صبح شد و آقای دکتر تشریف فرما شدن و دستور یه سونوگرافی دادن . نتیجش که اومد دکتر مفقود شده بود ,خلاصه بعد ازظهر شکم نازنینمو پاره کردن و آپاندیسو در آوردن.
آری اینگونه بود که بیشتر درس های ترم را بعد از مانع آموزش ,حذف پزشکی کردم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر