۱۳۸۸ فروردین ۲۴, دوشنبه

بزرگراه!

سه شنبه – 30 ام مهر ماه – دانشگاه شاهد

دانشجویان در حال رفتن به دانشکده های خود با ازدحام جمعیت در فضای خالی بین دانشکده های فنی و انسانی مواجه می شوند . حس کنجکاوی حداقل لحظه ای پای عابران را برای جویا شدن علت سست می کند . جلوتر که بروی مردی سی و چند ساله را می بینی که با حرارت ، گرم صحبت است . اگر بهتر دقت کنی و نزدیک تر بروی عکس هایی را می بینی که از کوله پشتی اش خارج می کند و مقابل چشمان حضار حرکت می دهد . از اینجا به بعد تکلیف افرادی که برای کنجکاوی نزدیک آمده اند مشخص می شود . یا“برو بابایی ” می گویی و چند دقیقه در کلاس نشستن را بر ایستادن در خاک ترجیح می دهی یا جذب سخنان مرد می شوی : ” این مرد را می شناسی ؟ نامش را می دانی ؟ می دانی پدر و مادرش چه می کنند ؟ ” تو هم اگر حداقل ماهی یکبار تلویزیون را روشن کرده باشی حتما این چهره ها را دیده ای . عکس هایی از شهدایی که مانده اند و زمان ، ما را با خود برده است ! همت ، چمران ، باکری ، زین الدین ، بابایی و ... جواب هایی است که بعضی می دهند . برای بعضی دیگر این اسامی تداعی کننده ی چیز دیگری است ، قبل از اینکه فکر کنند این ها نام های پر افتخار پرچم هایی برای شرف و استقلال این کشور است می گویند : ” بزرگراه ! ” و من فکر می کنم کدام یک درست است ؟! این ها نام انسان هایی است که نزد خدا روزی می خورند یا اسم بزرگراهی که با شنیدنش به یاد ترافیک و دود و ماشین می افتی ؟! آیا واقعا ... ؟! بگذریم ! بعد از دیدن هر عکس سوالی می شنوی و نامی و توضیحی در مورد شهید و بعد هم چند خاطره از قبل یا بعد از شهادت . عکس ها که تمام می شود و دانشجویانی که تحت تاثیر قرار گرفته اند متفرق می شوند ، دانشجویی به جمع دو سه نفری باقی مانده می آید و این بار اوست که مرد را مورد سوال قرار می دهد . سوال هایی که شاید تکان دهنده ترین بخش نمایش بود : ” شما چرا این کار را می کنید ؟ چه هدفی دارید ؟ به نظر من این کار شما فایده ای ندارد ! ” و جوابی که مرد می دهد نگاهی متعجب است و اینکه : ” به نظر شما چه کاری باید کرد ؟! ” پسر دانشجو جوابی به سوال مرد نمی دهد ولی حرف هایش جالب است . ” ببینید ، من خودم فرزند شهیدم ، ولی پس از این همه سال هنوز پدرم را پیدا نکرده ام . نمی دانم برای چه رفته ، همه فکر می کنند در این کشور همه ی امکانات برای ما فرزندان شاهد است ولی اینطور نیست ... ” سوالات و درد دل های دانشجوی شاهد هنوز ادامه داشت و سر پایین مرد ، تنها جوابی بود که می توانست به این همه اعتراض او بدهد . هنوز ادامه داشت(دارد) و سر پایین ما تنها جواب بود(است).ولی همه می دانیم این سوالات نه تنها بی جواب نیستند که تمام گستره ی زمین و تمام دقایق تاریخ ، تاب شنیدن جواب را ندارد ! خواستم جواب هایی به این همه سوال بدهم اما ... دیدم جواب هایی در حد چند جمله ی کوتاه که در صفحه ی کوچک نشریه ی ما بگنجد غیر از کوچک کردن بزرگترین های این عالم ؛ کار دیگری نمی تواند بکند . پس بهتر است چند سوال به انبوه سوالات بی جواب این مطلب اضافه کنم تا شاید عقل منصفی یا ذهن عادلی یا دل عاشقی و یا حداقل سینه ی تنگی جوابی – نه برای فرزندان شهدا – که حداقل برای خود بیابد .

آیا تمام سهم شهدا از زندگی ما که تماما مدیون آن هاست ، نام چند بزرگراه و مجموعه ی ورزشی و دانشگاه است ؟! آیا با بردن سالی یک شاخه گل بر مزارشان ، قدر خونشان را نگه دانسته ایم؟! یا با خوراندن کلمات سیاسی و چشاندن شعار های مزه دار به مردم ؛ مدافعان خاک و دینشان را شناسانده ایم ؟! آیا یکی از همین آدم های خوش انصافی که فرزندان شاهد را غرق در امکانات می دانند ، حاضر بودند بدون دیدن پدر خود بزرگ شوند و در عوض چند درصد سهمیه ی دانشگاه و بن کتاب و تخفیف ویژه !!! برای شرکت در بعضی از کلاس ها داشته باشند ؟! آیا برای ما عیب نیست که بعد از گذشت 20 سال از پایان جنگ و با وجود نهاد هایی چون بنیاد شهید ، بنیاد حفظ و نشر ازرش های دفاع مقدس و چه و چه و چه ... هنوز هم فرزند شهیدی وجود داشته باشد که نداند پدرش برای چه به گلزار شهدا رفته ؟! و آیا .......................

م.ب

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

دنبال کننده ها

بايگاني وبلاگ