به بهانه پنجمین سالگرد کوچ غم انگیز سید حسن حسینی شاعر ارزشمند کشور پاره هایی از منظومه بلند ”مرداب ها و آب ها“ را که اعتراضی به فضای مسموم جامعه در برهه ای خاص است را می خوانیم:
ماجرا اين است كم كم كميت بالا گرفت
جاي ارزشهاي ما را عرضه كالا گرفت
احترام ياعلي در ذهن بازوها شكست
دست مردي خسته شد، پاي ترازوها شكست
خانه دلهاي ما را عشق خالي كرد و رفت
ناگهان برق محبت اتصالي كرد و رفت
باغهاي سينهها از سروها خالي شدند
عشقها خدمتگزار پول و پوشالي شدند
اندك اندك قلبها با زرپرستي خو گرفت
در هواي سيم و زر گنديد و كم كم بو گرفت
من ز پا افتادن گلخانهها را ديدهام
بال تركشخورده پروانهها را ديدهام
انفجار لحظهها، افتادن آوا، ز اوج
بر عصبهاي رها پيچيدن شلاق موج
ديدهام بسيار مرگ غنچههاي گيج را
از كمر افتادن آلاله افليج را
در نخاع بادها تركش فراوان ديدهام
گردش تابوتها را در خيابان ديدهام
ماجرا اين است، آري ماجرا تكراري است
زخم ما كهنه است اما بينهايت كاري است
(یکهزار و سیصد و هفتاد و چهار،ساحل خزر)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر