۱۳۸۸ فروردین ۳۰, یکشنبه

ماجرا...

به بهانه پنجمین سالگرد کوچ غم انگیز سید حسن حسینی شاعر ارزشمند کشور پاره هایی از منظومه بلند ”مرداب ها و آب ها“ را که اعتراضی به فضای مسموم جامعه در برهه ای خاص است را می خوانیم:

Picture3

ماجرا اين است كم كم كميت بالا گرفت

جاي ارزش‌هاي ما را عرضه‌ كالا گرفت

احترام ياعلي در ذهن بازوها شكست

دست مردي خسته شد، پاي ترازوها شكست

خانه‌ دل‌هاي ما را عشق خالي كرد و رفت

ناگهان برق محبت اتصالي كرد و رفت

باغ‌هاي سينه‌ها از سروها خالي شدند

عشق‌ها خدمتگزار پول و پوشالي شدند

اندك اندك قلب‌ها با زرپرستي خو گرفت

در هواي سيم و زر گنديد و كم كم بو گرفت

من ز پا افتادن گلخانه‌ها را ديده‌ام

بال تركش‌خورده‌ پروانه‌ها را ديده‌ام

انفجار لحظه‌ها، افتادن آوا، ز اوج

بر عصب‌هاي رها پيچيدن شلاق موج

ديده‌ام بسيار مرگ غنچه‌هاي گيج را

از كمر افتادن آلاله‌ افليج را

در نخاع بادها تركش فراوان ديده‌ام

گردش تابوت‌ها را در خيابان ديده‌ام

ماجرا اين است، آري ماجرا تكراري است

زخم ما كهنه است اما بي‌نهايت كاري است

(یکهزار و سیصد و هفتاد و چهار،ساحل خزر)

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

دنبال کننده ها

بايگاني وبلاگ