روزي امام مجتبي(ع)با لباسي آراسته و با شكوهي خاص در حالي كه سوار بر مركبي زيبا بود از كوچه هاي مدينه عبور مي كرد.در مسير راه پيرمردي يهودي در كمال پريشاني و گرسنگي عنان مركب امام(ع)را گرفت و گفت:«اي پسر پيغمبر!سئوالي دارم،منصفانه جواب دهيد.»
حضرت(ع)فرمود:«بپرس!»
يهودي گفت:«جد شما رسول خدا(ص)فرمود:
«الدنيا سِجْنُ الْمُؤمِنِ وَ جَنَّهُ الْكافِرِ.»
«دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است.»
تو به اعتقاد خود مؤمني و من كافرم.ليكن تو را همواره اسب ها و غلامان و كنيزان و لباس هاي فاخر و خانه ها و فرش هاي رنگين و غذاهاي لذيذ آماده است.اما من كه يهودي و كافر مي باشم دنياي تو را بهشت مي نگرم و دنيا نسبت به من زندان است،به گونه اي كه از هر جهت بيچاره ام.»
امام(ع)در حالي كه لبخند شيريني بر لب داشت فرمود:«اي پير!اگر تو نظر كني به آن چه خداوند در آخرت براي مؤمنان آماده فرموده و نعمت هاي بهشتي ما را با نعمت هاي دنيوي مقايسه كني،آن گاه خواهي فهميد كه من در اين دنيا در زندانم و اگر جايگاه كفار و منافقان و عذاب هاي آنان را در قيامت مي ديدي هر آينه مي فهميدي كه تو اكنون در بهشت و با كمال فراغت زندگي مي كني.»
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر