۱۳۸۸ فروردین ۳۰, یکشنبه

کودکان خیابانی : گل هایی که غنچه نکرده ، چیده می شوند !

رو به روی پارک ملت - ایستگاه اتوبوس

اسمش حسن است ، خودش که می گوید 8 سالش بیشتر نیست ! روی صندلی های ایستگاه اتوبوس رو به روی پارک ملت نشسته ، قدش کوتاه است و سرش مثل همه ی پسر بچه های دبستانی ؛ کچل ! گفتم : با این دسته گلی که دستت گرفتی اینجا چیکار می کنی ؟ با کی اومدی ؟ می گوید : چند تا از دوستای بابام من و چند تای دیگه از بچه ها رو هر روز صبح با ماشین میارن اینجا ، پیادمون می کنن که تا بعد از ظهر تمام گلا رو بفروشیم ! پرسیدم : مگه مدرسه نمی ری ؟ با لحن شیرین و مردانه ای می گوید : وقتی سر کاریم که دیگه نمی تونیم بریم مدرسه ! از شوش تا ولیعصر با دسته گل هایی که دستش گرفته ، آمده بود تا ... پول در بیاورد . اینبار نه مثل همه ی پسر بچه های دبستانی که تمام صبح های سرد پاییزی نشسته اند پشت نیمکت های مدرسه ... گل هایش را می چسباند به صورتم که یک دسته بخرم ! دلم می گیرد ، یک دسته می خرم و قول می دهم که اگر فردا هم همین جا باشد ، یک دسته ی دیگر بخرم . او همچنان روی صندلی نشسته و من ، به این فکر می کنم که خواهر کوچولوی من که درست یک سال از حسن بزرگتر است ؛ الان سر کلاس درس نشسته !

بزرگراه خلیج فارس – نرسیده به بهشت زهرا

هر روز از این مسیر عبور می کنم . هر روز دو بار از این مسیر عبور می کنم . کناره ی بزرگراه قدم به قدم پسر و دختر های کم سن و سالی ایستاده اند با دسته های بزرگ و قشنگ گل .

Picture7

  شاید بزرگترینشان به زور سنش به دوازده – سیزده سال برسد ! ایستاده اند و با نگاه های ملتمس و مصر می خواهند به تو القا کنند که برای یک لحظه هم شده پایت را روی ترمز بگذاری و بایستی و یک دسته فقط یک دسته گل از سطل پر از گلشان کم کنی ! من و تو خودمان را به انواع و اقسام وسایل گرمایشی مجهز کرده ایم ، از شال و کلاه بگیر تا شنل و جوراب حوله ای و پالتو و دستکش چرم و چه و چه و چه ؛ اما آن دختر کوچولویی که در این سرمای سخت با دست های لخت یک دسته گل به دست گرفته هیچکدام از این ها را ندارد ! سرویس جلوی در دانشگاه می ایستد ؛ دختر کوچولو هنوز کنار بزرگراه دست های یخ کرده اش را ها می کند و من به این فکر می کنم که بابا برای خواهر کوچولوی من ، یک جفت دستکش نو خریده !

از حرم تا میرداماد

مترو بهترین مکان برای دیدن پسر بچه ها و دختر بچه های ناز و دوست داشتنی است ، اما من که دلم آرام نمی گیرد دختر کوچولوهای هم سن وسال خواهر کوچولویم را در حال فروختن فال حافظ و ویفر ببینم و از ناز و دوست داشتنی بودنشان لذت ببرم ...

از در خروجی ایستگاه میرداماد که بیرون می آیم زن جوانی را می بینم که روی زمین نشسته و نوزادش را گذاشته روی پایش ؛ تابستان که نیست ، بهار هم نه ! زمستان است و سرما بیداد می کند ... این نوزاد از فقر و غنا چه می داند که در این سرما ناگزیر به لرزیدن روی پای مادرش باشد ؟! سوار اتوبوس های تجریش می شوم ، نوزاد هنوز روی پای مادرش به سرنوشتی که در خروجی این ایستگاه برایش رقم خورده نگاه می کند و من به این فکر می کنم که دوران نوزادی خواهر کوچولوی من لای پتویی نرم و گرم گذشته !

تقاطع بزرگراه های نیایش – ولیعصر

از پشت پنجره ی اتوبوس های خط واحد به بیرون نگاه می کنم ، تا چشم کار می کند ماشین است و ماشین است و ماشین و به اقتضای سردی هوا همه شیشه هایشان را کشیده اند بالا ! چراغ قرمز می شود ، ماشین ها یکی یکی می ایستند پشت چراغ قرمز . نگاهم خیره می ماند به دختری که لنگ دستش گرفته و شیشه ی ماشین هایی که سرد و ساکت ایستاده اند پشت چراغ قرمز را پاک می کند و دختر دیگری که دور کاپوت ماشین هایی که سرد و ساکت ایستاده اند پشت چراغ قرمز ، اسپند می چرخاند ... و پسری که دست های کوچکش را پر کرده از دسته های گل ؛ مریم ، نرگس ، رز ... از دیدن نگاه های پر از التماس و خواهش تمام این دختر و پسرهای کوچولویی که ناگزیرند به بزرگ بودن ، از بی اعتنایی و بی حوصلگی این آدم های سرد و خشک و ساکت که برایشان فرقی نمی کند دور و برشان چه اتفاقی می افتد ، نمی دانم باید به کدام عدالت وعده داده شده پناه ببرم ؟!

Picture6

اینجا – ایران – کشوری که به عشق علی (ع) می شناسندش !

چه کسی می داند چند وقت است که پسر و دختر های کوچولویی که از کودکیشان چیزی نفهمیده اند و نمی فهمند ؛ پسر و دختر هایی که فقط یکی دو سال با خواهر کوچولوی من فاصله ی سنی دارند ؛ عطر محبتی شبیه محبت های علی (ع) را لای دسته گل های پژمرده شان بو نکشیده اند ؟ سال هاست که جوابی برای این پرسش بی پاسخ پیدا نکرده ام ...

معظمی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

دنبال کننده ها

بايگاني وبلاگ