۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۲, سه‌شنبه

Lebanese

چند ماه پیش زمانی که تازه دانشجویان لبنانی وارد دانشگاه شده بودند ، تو مسیر سلف زیاد باهاشون برخورد میکردم. از اون جایی که هنوز فارسی بلد نبودند و من هم عربی یا انگلیسیم خوب نبود ، رابطه ای با هم نداشتیم.

یک روز یک کار کامپیوتری فوری داشتم. با عجله رفتم سایت دیدم همه دستگاه ها پره . این طرف و اون طرف رو نگاه کردم تا یک بیکار پیدا کنم. دیدم یک نفر پشت کامپیوتر نشسته و کار خاصی انجام نمیده . خواستم بگم لطف کنه اگه کاری نداره جاش رو به من بده ،دیدم انگار طرف لبنانیه.

چاره ای نبود بنابراین همه محفوظات زبان ابتدایی تا راهنمایی رو جمع کردم و محترمانه گفتم:

آی هَو وُرک . اگه جاب نداری ِاستَند آپ پلیز من بشینم.

حق داشت جواب نده احتمالا اصلا نفهمید با اونم.

این دفعه گفتم :

یا اخی! انا مشغول خیلی. جون مادرت افهم ...

هر چی از این کلمات می دونستم بلغور کردم و کلمات رو با لهجه غلیظ تر گفتم و به خودم پیچیدم فایده ای نداشت.که دیدم خدا لطفی کرد و توجهش جلب شد. روش رو از مونیتور برگردوند و گفت:

داداش با منی! من ایرانیم ها! فارسی حرف بزن ببینم چی داری میگی...؟!!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

دنبال کننده ها