مترو، ایستگاه شوش
سرپاایستاده ای ،از شدت گرمای واگن و شلوغی، از خستگی و افت فشار بی مقدمه... غش می کنی!!! می افتی کف واگن، چیزی نمی فهمی، مدتی که گذشت، چشم هایت که کم کم راضی می شوند به باز شدن، روبه رویت ده ها جفت چشم پر از نگرانی می بینی و دستی که به زور شکلات فرو می کند توی دهانت!و پسر بچه ی کوچکی که بطری آب را از دست مادرش می گیرد و به طرف آنهایی که اطراف تو جمع شده اند می آید و می گوید: ” بهش آب بدین، خوب می شه! ” و تو ...؟!
اتوبوس های خط واحد، نرسیده به میدان ولیعصر، نمای اول
توی اتوبوس نشسته ای، چیزی نمانده به آخرین ایستگاه – تقریبا -، اتوبوس خالی است، خانمی کنارت ایستاده... ناگهان اتوبوس به فجیع ترین حالت ممکن ترمز می کند... خانمی که تا چند ثانیه پیش کنارت ایستاده بود، ناباورانه پرت می شود وسط اتوبوس! هول می کنی، نیم خیز می شوی و چشم هایت را می گردانی تا ببینی طوری شده یا نه! بلند می شوی، نزدیک می روی، هرچه دلواپسی داری پشت چشم هایت جمع می کنی و می پرسی: ” خوبین؟ ”، سرش را به نشانه ی تایید تکان می دهد و لبخندی گوشه ی لبان رنگ پریده از ترسش، می نشیندو تو... ؟!
اتوبوس های خط واحد، مترو میرداماد، نمای دوم
جمعیت هر ایستگاه زیاد و زیادتر می شود، فضا فشرده است ،وارد که می شوی انگار میوه ی سالمی هستی که وقت خروج حتی کنسانتره ای هم از تو باقی نمی ماند! همه تقریبا جوانند و سرپا، یا میانسال و سرحال، کنار دوستت نشسته ای و گپ می زنی! در اتوبوس که باز می شود خانم مسنی آرام آرام از پله می آید بالا، پای چپش درد می کند –شدید- از چروکیدی بین ابروهایش وقت قدم برداشتن پیداست... اتوبوس آنقدر پر است که حتی جا برای ایستادن هم نیست... چیزی از درون قلقلکت می دهد، گاهی هم شاید سقلمه می زند! طاقت نمی آوری، از جایت بلند می شوی و به او تعارف می کنی که بنشیند! تو می روی لابه لای جمعیت و او نفس راحتی می کشد و می نشیند، از کیفش با همان دست های مهربان چروکیده یک پلاستیک بیرون می آورد پر از بادام زمینی! یک مشت می ریزد کف دستت –بی دریغ- و تو...؟!
دانشگاه شاهد، لابی دانشکده های فنی و پایه
از کلاس می آیی بیرون، پس از اینکه نیم ساعت به طور کاملا زیر پوستی به استاد گفته ای: ” خسته نباشید!“ فضای تازه ای می بینی، صندلی های لابی را جابه جا کرده اند، میز بزرگی گذاشته اند بغل دیوار و رویش یک قابلمه ی بزرگ آش!!! کنجکاو می شوی ببینی چه خبر شده، لابی دانشکده و آش نذری؟!!! جلوتر که می روی برگه ای روی دیوار می بینی: کمک به کودکان سرطانی... پیش خودت یک لحظه سکوت می کنی. کیف پولت را بیرون می آوری و یک کاسه آش می خری... به عکس کودکی که توی برگه ی تبلیغ روی دیوار نشسته نگاه می کنی... چشم هایش انگار خوشحال تر می خندند و تو...؟!
سالن سینما، سکانس آخر فیلم بیست!
منتظری ببینی آخر چه بر سر آقای سلیمانی ،این صاحب رستوران بداخلاق بی اعصاب می آید (پرویز پرستویی)! همه خوشحالند، جشن عروسی است و خنده و میوه و شیرینی... کسی انتظار اتفاق بدی را ندارد، تنها چیزی که الان اهمیت دارد لذت بردن از لحظه ای است که در آن قرار گرفته اند! آقای سلیمانی روی تخت دراز کشیده، مردمک هایش ثابت شده اند... مرگ چهره اش را در خود فروگرفته! درست وقتی که همه به خاطر شادمانی ای که تقدیمشان کرده دعایش می کنند... فیلم تمام می شود، درست بالای سر جسد آقای سلیمانی! فکری به ذهنت هجوم می آورد –ناخودآگاه- ...گاهی رسیدن تو به آرامشی حقیقی در گرو تلاشی است که برای شادمانی دیگران می کنی!
”تو“ تا کنون برای شادمانی اطرافیانت چند قدم برداشته ای؟! ...
حدیث معظمی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر