۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۲, سه‌شنبه

مادر...مادر...مادر...

پنج شنبه, ساعت 22:16, شبكه2 سيما, برنامه "بر بال ملائك"

برنامه در مورد عمره طلاب دختر دانشجو بود. برنامه در فرودگاه مهرآباد آغاز شد و كنار قبرستان بقيع پايان يافت. چقدر احساسات و شوق رسيدن زيبا بود, اما زيباتر از همه حضور در مدينه اون هم در شب شهادت مادر سادات بود. اين برنامه براي تمامي دانشجويان عمره گذار خاطرات بسياري رو تداعي مي كرد. اولين ورود به مسجدالنبي, ديدن گنبد خضرا, ديدن غربت بقيع و اين سؤال هميشگي كه "قبر مادر كجاست؟" سؤالي كه خيلي سنگين و پر غربته.

يادش بخير, بزرگي مي گفت: "اين هم از عظمت حضرت زهرا(س) است كه قبرشون بي نشون باشه و شيعه ها 2جاي مختلف ايشون رو زيارت كنند و روز شهادتشون معلوم نباشه تا دو دهه به عزاي مادر بشينيم." واقعا هم مادرمون خيلي بزرگ و پر عظمته.

وقتي فاصله بين بقيع و باب البقيع رو مي بيني و بهت ميگن اينجا از اون مكانهايي كه خون بدن حضرت زهرا(س) روي زمينش چكيده شده, دوست داري بري و تكه تكه اون جا رو ببوسي اما وقتي مي فهمي كه حتي نماز خوندن در اونجا از نظر عربها, وسيله اي براي آزار و اذيته, بيشتر به غربت و عظمت مادر پي مي بري كه حتي براي سجده كردن در خاكي كه ايشون قدم گذاشته بايد نماز ايستاده بخوني و نبايد بلند الله اكبر بگي.

وقتي هر قسمت بقيع رو از پشت پنجره هاش مي بيني, با خودت مي گي "نكنه اينجا قبر مادره؟". وقتي از پشت پنجره ها نزديك بيت الاحزان مي شي قلبت شروع مي كنه به تند تند زدن و اشك چشات بي اراده شروع مي كنن به فوران. مي دوني چرا؟ چون اشكا مي خوان از خاك اونجا عروج كنن و از طرفي, هم نوايي با مادر رو مي طلبن.

Picture2

اما رسيدن به مادر كه فقط با پيدا كردن مزار مقدس و دوست داشتني ايشون ممكن نمي شه, بگذريم كه دلمون خيلي آروم ميشه. يكي از نكته هاي قشنگ و ظريف اين سفر اينه كه همه وقت خروج از مدينه و حركت به سمت وجود و كعبه دلها, از مادر مي خوان كه كمكشون كنه تا به ايشون برسن.

ما هم در آخر از خودتون, مادر عزيزمون مي خواهيم كه كمكمون كني تا پيداتون كنيم و شيريني زيارت سرزمين وحي رو بهمون بچشوني.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

دنبال کننده ها