نمیدونم چرا بعضی قصه ها مدام تکرار میشن وهیچکس از تکراری بودنشون خسته نمیشه.بزبززنگوله پا وشنل قرمزی و کدو قل قله زن و......شاید واسه داشتن تلاش یا به ثمررسیدن نتیجه شیرین بودن انتهاشونه ولی... فکر کنم قصه خوابگاه ملت واسه تلخ بودن و نتیجه نداشتن و دویدن دنبال نخودسیاهشه که جاودانه شده.
هر چند وقت یکبار مسئولان محترم تشریف میارن وما برای اونها این قصه ی تکراری رو تعریف میکنیم ودهنمون کف میکنه اما آیا کسی از ماجراهاش درس میگیره؟واسه اینکه مجبور نشیم یکی یکی برای همه این قصه رو بگیم تصمیم گرفتیم یه اعلان عمومی راجع به خوابگاه ملت داشته باشیم.
می خوایم این صفحه ی قصه رو با حضور ریاست محترم دانشگاه در خوابگاه شروع کنیم:در تاریخ 16/1/88 جناب دکتر ثقفی چندتا از صفحه های قصه ما رو ورق زدند و به خاطر بی خبر موندن از چند و چون قضایای خوابگاه و سستی در رسیدگی به مشکلات خوابگاه مهندس خدابنده لو(مسئول امور خوابگاهها)رو سرزنش کردند.
صفحه اولی که ورق زده شد راجع به یکسری حموم بود که در ضلع جنوبی حیاط(حمومها واسه اینکه نشون داده بشه که برا ساخت داستان هزینه شده ) بنا شدند ولی بی استفاده موندند.در حالی که حموم بعضی سوییتها مشکل تاسیساتی یا سرد شدن آب مصرفی رو همچنان دارن....ولی بگذریم چون این قضیه جزء پاورقی های داستان هم حساب نمیشه.
صفحه بعدیش مربوط به سریال پر طرفدار یوزارسیفه و زنبیل گذاشتن از ساعت 21 تو اتاق تلویزیون...بعدشم که خفگی و ناراحتی تنفسی وچشمیه بخاطر اینکه مجبوری پسمونده ی بازدم بغل دستیتو دم کنی و واسه دیدن تلویزیون باید عینک مخصوص تصاویر 4 بعدی روبزنی!!!اما از صفحه هایی که مربوط به بهداشت میشدن چندبار دیدن شد،چون واقعا بی نظیر بودن ،خطر استفاده از بعضی هاشون مثل رفتن توی یه تونل در حال ریزشه وهر آن ممکنه واسه انجام یه کار ساده جونتو از دست بدی،این وسط هم با وجود ریزش چند سقف بچه ها که مثل بادمجون بم هستن جونشونو خوب حفظ کردن،البته الحمدالله،سقف که کلا پایین اومده با خیال راحت تری صبحها دست وصورتمونو می شوریم!!!!
توی این ورق زدن به بعضی جاهای خصوصی کتاب هم سر زدیم(اتاقها) چون نمیشد از خوندن ماجراهای مربوط به حمله ی حیوانات موزی(سوسکها) به سر و بدن بچه ها ومشارکتشون تو آشپزی و دید وبازدید همسایه های محترم خوابگاه از اتاقهای ما(شیشه مات کن می خوایم چه کار کنیم خب؟!!!) صرفنظر کنیم.یه سری از صفحات هم که قدمتشون خیلی زیاده،بحث سالن مطالعه وحیاط وفضای سبز و........بچه ها قبلا راجع بهش صحبت کردن،فکر می کنم همین چند صفحه واسه آدم کافی باشه که از بقیه ی کتاب صرف نظر کنه!!!
حرف آخرمم اینه که آهای همه اونهایی که حتی یک شب توی خوبگاه ما به سر بردین،حتی شما جناب دکتر ثقفی و آقای خدابنده لو،خیلی مشتاقیم تا بتونیم با هم این کتاب رو تموم کنیم.پس کمکمون کنید.
به تعداد شما بچه های عزیز خوابگاهی ورق کاغذ واسه ثبت خاطرات به یاد موندنی تون هست.بی صبرانه منتظریم تا حداقل یک نفرتون یه صفحه ی جدید امیدوار کننده به این کتاب اضافه کنه!!!
س.جهان
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر